تبلیغات

پایگاه اطلاع رسانی هیئت رهروان شهدا عالیشهر - مطالب لبخندهای پشت خاكریز
 

از خادم به بازدیدکننده...

خادم جان بگوشم.....

بازدید کننده  امامون خیلی غریبه . حملات غربی خیلی زیاده ما نیرو لازم داریم.چندتا تقوا بفرست این جا خیلی تقوا کمه فتنه های دشمن داره زیاد میشه  بچه های شناسایی درگیر شناسایی هستن آمریکا و اسرائیل فتنه های بیشتری دارن .

بازدیدکننده: خادم جان اسراعه چندتا کاتیوشا تقوا می فرستم.

 
 
تعداد صلوات های شما برای شادی ارواح طیبه شهدای 8 سال دفاع مقدس:(می تونید چند گزینه انتخاب كنید)









 

 

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

 


لینك به ما
عزیزانی که مایل به تبادل لینک می باشند می توانند با قرار دادن آدرس و یا لوگوی ما در وب خود سپس با مطلع ساختن ما از قسمت نظرات  با ما همکاری داشته باشند.

 

کد لوگو ثابت:


لوگوی متحرک

        

پایگاه اطلاع رسانی هیئت رهروان شهداء عالیشهر

کد لوگو متحرک:

امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه




وقتى آشپز مراعات حال برادران سنگین وزن- هیكل تداركاتى- را مى كرد و غذایشان را یك كم چربتر مى كشید، یا میوه درشت ترى برایشان مى گذاشت، هر كس این صحنه را مى دید، به تنهایى یا دسته جمعى و با صداى بلند و شمرده شمرده شروع مى كردند به گفتن: «اللهم الرزقنا توفیق الپارتى فى الدنیا و الاخره!» یعنى دارید پارتى بازى مى كنید حواستان جمع باشد.

ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ‌ یکشنبه 10 خرداد 1388 - 10:00 ق.ظ | نظرات (- -)

گاهى مى شد آه در بساط نداشتیم، حتى قند براى چاى خوردن، شب پنیر، صبح پنیر، و ظهر هم خرما. صداى همه در آمده بود. دیگر حرفى نبود كه نثار شهردار و تداركاتچى نكنند. آنها هم در چنین شرایطى لام تا كام نمى گفتند، كه هوا پس بود. طبع شعر همه كه اندرون از طعام خالى داشتند گل كرده بود، از جمله ما: «اى كه دستت مى رسد كارى بكن.» و شهردار كه در حاضر جوابى چیزى از بقیه كم و كثر نداشت مى گفت: «دستم مى رسد جانم و لیكن نیست كار، چه كنم كف دست كه مو ندارد مو چین بنداز، اگر خودم را مى خورید بار بگذارم.»
ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ‌ یکشنبه 10 خرداد 1388 - 09:59 ق.ظ | نظرات (- -)

از قرارگاه به سمت خط مقدم حركت كردیم. در راه سربازى كه رانندگى را برعهده داشت از بسیجى كه برگ مأموریتمان را مى دید، پرسید: «تا خط چقدر راه است؟» و او با لبخند پاسخ داد: «اگر شما بروید دو ساعت اما اگر ما با تویوتاى سپاه برویم، نیم ساعت.» تعجبى كه مرا فرا گرفته بود، كنجكاوى ام را تحریك كرد، پرسیدم: «چطورى؟» یكى از بچه ها زد زیر خنده و گفت: «آخر تویوتاى ما فقط گاز و كلاچ دارد و مخصوصاً وقتى به سمت دشمن مى رویم ترمزهایش اصلاً كار نمى كند.»
منبع: فرهنگ جبهه
ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ‌ یکشنبه 10 خرداد 1388 - 09:57 ق.ظ | نظرات (- -)

با سر و صدای محمود از خواب پریدم. محمود در حالیکه هرهر می خندید رو به عباس گفت: «عباس پاشو که دخلت درآمده. فک و فامیلات آمده اند دیدنت!» عباس چشمانش را مالید و گفت: «سر به سرم نگذار. لرستان کجا، این جا کجا؟»

- خودت بیا ببین. چه خوش تیپ هم هستند. واست کادو هم آورده اند!

همگی از چادر زدیم بیرون. سه پیرمرد لر با شلوار پاچه گشاد و چاروق و کلاه نمدی به سر در حالیکه یکی از آنها بره سفیدی زیر بغل زده بود، می آمدند. عباس دودستی زد به سرش و نالید: «خانه خراب شدم!»

به زور جلوی خنده مان را گرفتیم. پیرمردها رسیده نرسیده شروع کردند به قربان صدقه رفتن و همه را از دم با ریش زبر و سوزن سوزنی شان گرفتند به بوسیدن. عباس شرمزده یک نگاه به آنها داشت یک نگاه به ما. به رو نیاوردیم و آوردیمشان تو چادر. محمود و دو، سه نفر دیگر رفتند سراغ دم کردن چایی. عباس آن سه را معرفی کرد: پدر، آقا بزرگ و خان دایی، پدرزن آینده اش. پیرمردها با لهجه شیرین لری حرف می زدند و چپق می کشیدند و ما سرفه می کردیم و هر چند لحظه می زدیم بیرون و دراز به دراز روی شکم مان را می گرفتیم و ریسه می رفتیم. خان دایی یا به قول عباس، خالو جان بره را داد بغل عباس و گفت: «بیا خالو جان، پروارش کن و با دوستانت بخور.» اول کار بره نازنازی لباس عباس آقا را معطر کرد و ما دوباره زدیم بیرون.

ادامه خاطره.........
ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ‌ جمعه 25 بهمن 1387 - 05:22 ب.ظ | نظرات (- -)

بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم. سوز و گداز از مادر و همسرم یک طرف، پسر کوچکم که مثل کنه چسبید بهم که مرا هم به جبهه ببر، یک طرف.

مانده بودم معطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم در بیایم و از سوی دیگر پسرم را از سر باز کنم. تقصیر خودم بود. هر بار که مرخصی می امدم آن قدر از خوبی ها و مهربانی های بچه ها تعریف می کردم که بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان و صفای جبهه شده بودند، چه رسد به یک پسر بچه ده، یازده ساله که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و در تب می سوخت که همراه من بیاید و پدر صدام یزید کافر! را در بیاورد و او را روانه بغداد ویرانه اش کند. آخر سر آنقدر آب لب و لوچه اش را با ماچ های بادش مانندش به سرو صورتم چسباند و آبغوره ریخت و کولی بازی در آورد  تا روم کم شد و راضی شدم که برای چند روز به جبهه ببرمش. کفش و کلاه کردیم و جاده را گرفتیم آمدیم جبهه. شور و حالش یک طرف، کنجکاوی کودکانه اش طرف دیگر. از زمین و آسمان و در و دیوار ازم می پرسید.

- این تفنگ گندهه اسمش چیه؟

- بابا چرا این تانک ها چرخ ندارند، زنجیر دارند؟

- بابا این آقاهه چرا یک پا ندارد؟

- بابا این آقاهه سلمانی نمی رود این قدر ریش دارد؟

بدبختم کرد بس که سوال پرسید و من مادر مرده جواب دادم. تا این که یک روز بر خوردیم به یک بنده خدا که رو دست بلال حبشی زده بود و به شب گفته بود تو نیا که من تخته گاز آمدم. قدرتی خدا فقط دندان های سفید داشت و دو حدقه چشم سفید. پسرم در همان عالم کودکی گفت: «بابایی مگر شما نمی گفتید که رزمندگان نوارنی هستند ؟»

متوجه منظورش نشدم:

- چرا پسرم، مگر چی شده؟

- پس چرا این آقاهه این قدر سیاه سوخته اس؟

ایکی ثانیه فهمیدم که منظورش چیه؛ کم نیاوردم و گفتم: «باباجون، او از بس نورانی بوده صورتش سوخته، فهمیدی؟!»

منبع

ویرایش شده در پنجشنبه 24 بهمن 1387 و ساعت 09:20 ق.ظ

ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ‌ پنجشنبه 24 بهمن 1387 - 04:18 ب.ظ | نظرات (- -)

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!

منبع

ویرایش شده در پنجشنبه 24 بهمن 1387 و ساعت 09:18 ق.ظ

ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ‌ پنجشنبه 24 بهمن 1387 - 09:09 ق.ظ | نظرات (- -)

  چند مطلب اخیر آرشیو شده

قالب جدید سایت هیئت

شیوه عزاداری در ماتم شهادت سیدالشهداء(ع) همراه با استفتائات مراجع

زمانبندی مراسمات شبهای قدر

تبریك میلاد امام زمان (عج)

چه تقارن زیبایی روز مادر و روز فتح ارزش ها

به بهانه ی شهادت بی بی حضرت زینب (سلام الله علیها)

فایل صوتی و تصویری مراسم میلاد پیامبر اکرم (ص) 1389 - هیئت رهروان شهدا عالیشهر

فایل مراسم شب عاشورا محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر

فایل مراسم شب تاسوعا محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر

فایل مراسم شب هشتم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر

فایل مراسم شب هفتم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر

فایل مراسم شب ششم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر

فایل مراسم شب پنجم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر

فایل مراسم شب چهارم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر

فایل مراسم شب سوم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر

فایل مراسم شب دوم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر

فایل مراسم شب اول محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر

ختم قرآن در محیط مجازی

پستی به نام شهید

فایل صوتی و تصویری مراسم میلاد امام زمان (عج) 1389-هیئت رهروان شهدا عالیشهر

---------------------------------------------------------------------------------------------------------