

از خادم به بازدیدکننده...
خادم جان بگوشم.....
بازدید کننده امامون خیلی غریبه . حملات غربی خیلی زیاده ما نیرو لازم داریم.چندتا تقوا بفرست این جا خیلی تقوا کمه فتنه های دشمن داره زیاد میشه بچه های شناسایی درگیر شناسایی هستن آمریکا و اسرائیل فتنه های بیشتری دارن .
بازدیدکننده: خادم جان اسراعه چندتا کاتیوشا تقوا می فرستم.


کد لوگو ثابت:
لوگوی متحرک
کد لوگو متحرک:
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
استفتائات مراجع عظام تقلید (1 ارسال )
سلسله محافل شهید شناسی (4 ارسال )
بایگانی مراسمات هفتگی (1 ارسال )
بایگانی مراسمات محرم (19 ارسال )
بایگانی مراسمات صفر (0 ارسال )
بایگانی مراسمات فاطمیه (6 ارسال )
بایگانی مراسمات صادقیه (0 ارسال )
بایگانی مراسمات ویژه (0 ارسال )
بایگانی مراسمات ماه رمضان (0 ارسال )
بایگانی مراسمات اعیاد (2 ارسال )
خاطرات و كرامات شهداء (10 ارسال )
لبخندهای پشت خاكریز (6 ارسال )
هدایای وبلاگ برای موبایل (2 ارسال )
فایل های تصویری موبایل (0 ارسال )
مولودی متناسب با ایام (1 ارسال )
مداحی متناسب با ایام (2 ارسال )

ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ یکشنبه 10 خرداد 1388 - 10:00 ق.ظ | نظرات (- -)
ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ یکشنبه 10 خرداد 1388 - 09:59 ق.ظ | نظرات (- -)
ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ یکشنبه 10 خرداد 1388 - 09:57 ق.ظ | نظرات (- -)
با سر و صدای محمود از خواب پریدم. محمود در حالیکه هرهر می خندید رو به عباس گفت: «عباس پاشو که دخلت درآمده. فک و فامیلات آمده اند دیدنت!» عباس چشمانش را مالید و گفت: «سر به سرم نگذار. لرستان کجا، این جا کجا؟»
- خودت بیا ببین. چه خوش تیپ هم هستند. واست کادو هم آورده اند!
همگی از چادر زدیم بیرون. سه پیرمرد لر با شلوار پاچه گشاد و چاروق و کلاه نمدی به سر در حالیکه یکی از آنها بره سفیدی زیر بغل زده بود، می آمدند. عباس دودستی زد به سرش و نالید: «خانه خراب شدم!»
به زور جلوی خنده مان را گرفتیم. پیرمردها رسیده نرسیده شروع کردند به قربان صدقه رفتن و همه را از دم با ریش زبر و سوزن سوزنی شان گرفتند به بوسیدن. عباس شرمزده یک نگاه به آنها داشت یک نگاه به ما. به رو نیاوردیم و آوردیمشان تو چادر. محمود و دو، سه نفر دیگر رفتند سراغ دم کردن چایی. عباس آن سه را معرفی کرد: پدر، آقا بزرگ و خان دایی، پدرزن آینده اش. پیرمردها با لهجه شیرین لری حرف می زدند و چپق می کشیدند و ما سرفه می کردیم و هر چند لحظه می زدیم بیرون و دراز به دراز روی شکم مان را می گرفتیم و ریسه می رفتیم. خان دایی یا به قول عباس، خالو جان بره را داد بغل عباس و گفت: «بیا خالو جان، پروارش کن و با دوستانت بخور.» اول کار بره نازنازی لباس عباس آقا را معطر کرد و ما دوباره زدیم بیرون.
ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ جمعه 25 بهمن 1387 - 05:22 ب.ظ | نظرات (- -)
بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم. سوز و گداز از مادر و همسرم یک طرف، پسر کوچکم که مثل کنه چسبید بهم که مرا هم به جبهه ببر، یک طرف.
مانده بودم معطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم در بیایم و از سوی دیگر پسرم را از سر باز کنم. تقصیر خودم بود. هر بار که مرخصی می امدم آن قدر از خوبی ها و مهربانی های بچه ها تعریف می کردم که بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان و صفای جبهه شده بودند، چه رسد به یک پسر بچه ده، یازده ساله که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و در تب می سوخت که همراه من بیاید و پدر صدام یزید کافر! را در بیاورد و او را روانه بغداد ویرانه اش کند. آخر سر آنقدر آب لب و لوچه اش را با ماچ های بادش مانندش به سرو صورتم چسباند و آبغوره ریخت و کولی بازی در آورد تا روم کم شد و راضی شدم که برای چند روز به جبهه ببرمش. کفش و کلاه کردیم و جاده را گرفتیم آمدیم جبهه. شور و حالش یک طرف، کنجکاوی کودکانه اش طرف دیگر. از زمین و آسمان و در و دیوار ازم می پرسید.
- این تفنگ گندهه اسمش چیه؟
- بابا چرا این تانک ها چرخ ندارند، زنجیر دارند؟
- بابا این آقاهه چرا یک پا ندارد؟
- بابا این آقاهه سلمانی نمی رود این قدر ریش دارد؟
بدبختم کرد بس که سوال پرسید و من مادر مرده جواب دادم. تا این که یک روز بر خوردیم به یک بنده خدا که رو دست بلال حبشی زده بود و به شب گفته بود تو نیا که من تخته گاز آمدم. قدرتی خدا فقط دندان های سفید داشت و دو حدقه چشم سفید. پسرم در همان عالم کودکی گفت: «بابایی مگر شما نمی گفتید که رزمندگان نوارنی هستند ؟»
متوجه منظورش نشدم:
- چرا پسرم، مگر چی شده؟
- پس چرا این آقاهه این قدر سیاه سوخته اس؟
ایکی ثانیه فهمیدم که منظورش چیه؛ کم نیاوردم و گفتم: «باباجون، او از بس نورانی بوده صورتش سوخته، فهمیدی؟!»
ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ پنجشنبه 24 بهمن 1387 - 04:18 ب.ظ | نظرات (- -)
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!
ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ پنجشنبه 24 بهمن 1387 - 09:09 ق.ظ | نظرات (- -)
چند مطلب اخیر آرشیو شده
شیوه عزاداری در ماتم شهادت سیدالشهداء(ع) همراه با استفتائات مراجع
چه تقارن زیبایی روز مادر و روز فتح ارزش ها
به بهانه ی شهادت بی بی حضرت زینب (سلام الله علیها)
فایل صوتی و تصویری مراسم میلاد پیامبر اکرم (ص) 1389 - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب عاشورا محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب تاسوعا محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب هشتم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب هفتم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب ششم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب پنجم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب چهارم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب سوم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب دوم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب اول محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل صوتی و تصویری مراسم میلاد امام زمان (عج) 1389-هیئت رهروان شهدا عالیشهر
---------------------------------------------------------------------------------------------------------