

از خادم به بازدیدکننده...
خادم جان بگوشم.....
بازدید کننده امامون خیلی غریبه . حملات غربی خیلی زیاده ما نیرو لازم داریم.چندتا تقوا بفرست این جا خیلی تقوا کمه فتنه های دشمن داره زیاد میشه بچه های شناسایی درگیر شناسایی هستن آمریکا و اسرائیل فتنه های بیشتری دارن .
بازدیدکننده: خادم جان اسراعه چندتا کاتیوشا تقوا می فرستم.


کد لوگو ثابت:
لوگوی متحرک
کد لوگو متحرک:
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
استفتائات مراجع عظام تقلید (1 ارسال )
سلسله محافل شهید شناسی (4 ارسال )
بایگانی مراسمات هفتگی (1 ارسال )
بایگانی مراسمات محرم (19 ارسال )
بایگانی مراسمات صفر (0 ارسال )
بایگانی مراسمات فاطمیه (6 ارسال )
بایگانی مراسمات صادقیه (0 ارسال )
بایگانی مراسمات ویژه (0 ارسال )
بایگانی مراسمات ماه رمضان (0 ارسال )
بایگانی مراسمات اعیاد (2 ارسال )
خاطرات و كرامات شهداء (10 ارسال )
لبخندهای پشت خاكریز (6 ارسال )
هدایای وبلاگ برای موبایل (2 ارسال )
فایل های تصویری موبایل (0 ارسال )
مولودی متناسب با ایام (1 ارسال )
مداحی متناسب با ایام (2 ارسال )


ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ یکشنبه 19 اردیبهشت 1389 - 02:08 ب.ظ | نظرات (- -)
:خاطره ای از شهید محمد رضازاده
یکى از شبهاى والفجر 4 که مسؤول گردان بودم، در حالى که از ناحیه دست مجروح شده بودم، در محاصره نیروهاى عراقى قرار گرفتم، کلیه نیروها را در یک کانال استتارکردم، آن شب تنها تعدادى نارنجک به همراه داشتیم. پاسى از شب گذشت، چند نارنجک برداشتم و از کانال بیرون آمدم، مسافتى را پیمودم تا به یکى از سنگرهاى دشمن رسیدم، صداى صحبتکردن عراقى ها از داخل سنگر به گوش مىرسید.
ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ دوشنبه 9 شهریور 1388 - 11:46 ب.ظ | نظرات (- -)
11- شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم . حاج آقا گفت « می خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب. » بد زمستانی بود. سرد بود . زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام . در را که باز کردم ، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله می کرد. از پنجره که نگاه کردم ، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح ، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.
ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ سه شنبه 1 اردیبهشت 1388 - 09:43 ق.ظ | نظرات (- -)
|
انگشتری آقا
شهید سید علی اكبر علمالهدی از مسافرانی بود كه دریافت در باغ شهادت هنوز باز است و چون آهش از جنس نیاز بود، در سال 1379 به دیار محبوب شتافت. شبد عید مبعث بود كه نیمههای شب از خواب پرید و صدایم زد و با صدایی كه به خاطر آسیبدیدگی تارهای صوتیاش به سختی شنیده میشد، گفت: «خواب دیدم كه مقام معظم رهبری به خانهمان تشریف آوردهاند. كنار تخت من نشستند و جویای حالم شدند. هنگام رفتن در دل آرزو كردم كه ای كاش آقا انگشتریشان را به من میدادند و بعد از خواب پریدم.» روز عید نزدیك غروب آقایی به منزل ما آمدند و گفتند: «منزل جانباز علمالهدی اینجاست؟» گفتم: «بله» و آنان اذن دخول خواستند. من هم تعارفشان كردم. عدهای كه در بینشان پیرمردی عصا به دست حضور داشت، وارد خانه شدند. پیرمرد كنار سید نشست و گفت: «ما از بیت رهبری آمده ایم» و پس از آن مشغول احوالپرسی از سید اكبر و اهل خانه شد. هنگام رفتن هم به هر كدام از دخترهایم یك اسكناس هزار تومانی به همراه عكس آقا دادند و گفتند: «این عیدی را آقا برای بچههای سید فرستادند.» چند لحظه بعد در میان حیرت ما، انگشتری را كه در دستش بود، درآورد و به سمت علی اكبر گرفت و با تبسم ادامه داد: «این انگشتری خود آقاست، ایشان فرمودند كه به شما بدهم.» |
|
منبع :مجله نگهبان راوی : همسر شهید |
ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ جمعه 11 بهمن 1387 - 04:30 ب.ظ | نظرات (- -)
|
بوی پیراهن یوسف چند ماه پس از شهادت همسرم (1)، فرزند یك سالهام دچار سرماخوردگی شد و پس از آن از چشمش خونابه میآمد. شبی با تأثر از این مسأله به خواب رفتم و همسرم را دیدم. پس از درد دل و شكایت از بیماری علیرضا به او گفتم: «نگاه كن تو رفتهای و ما گرفتار شدهایم. هر چه به دكتر مراجعه میكنم پسرمان خوب نمیشود.» همسرم گفت: «از این مسأله خبر دارم. در زیر زمین منزلمان چمدانی است كه در آن وسایل شخصیام را كه از جبهه برای شما آوردهاند، گذاشتهاید. داخل آن پارچهای هست. آن را بردار و به چشم علیرضا بكش. چشم درد او خوب میشود.» به خواب اعتنایی نكردم و در یكی از روزهای وسط هفته كنار مزارش رفتم و دوباره از او كمك خواستم. عصر روز بعد به زیرزمین رفتم و در چمدان را باز كردم. ولی هر چه گشتم پارچهای ندیدم. داشتم ناامید میشدم كه چشمم به یك زیرپوش سفید افتاد. آن را برداشتم و چند بار روی چشمان پسرم كشیدم و از خدا خواستم تا این مشكل برطرف شود. صبح روز بعد با حیرت و شگفتی زیادی دیدم چشمان فرزندم كاملاً خوب شده است. 1- شهید علی نقی ابونصری در سال 1341 در روستای مهدیه كازرون متولد شد. مسئولیت گروه تخریب تیپ فاطمه الزهرا (س) و معاونت تخریب لشگر 19 فجر و مسئول واحد مهندسی در جزایر جنوب (بندرعباس) را بر عهده داشت. وی دانشجوی رشته زبان آلمانی دانشگاه شهید بهشتی بود. در عملیات های مختلف از جمله والفجر مقدماتی، خیبر، والفجر 3 و والفجر 8 شركت كرد و آخرین بار با سپاهیان محمد (ص) اعزام شد و در سال 1365 به شهادت رسید. |
|
منبع :کتاب فرهنگ جبهه |
ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ جمعه 11 بهمن 1387 - 04:28 ب.ظ | نظرات (- -)
|
![]() |
ارسال شده توسط خادم الحسین در تاریخ جمعه 11 بهمن 1387 - 04:26 ب.ظ | نظرات (- -)
چند مطلب اخیر آرشیو شده
شیوه عزاداری در ماتم شهادت سیدالشهداء(ع) همراه با استفتائات مراجع
چه تقارن زیبایی روز مادر و روز فتح ارزش ها
به بهانه ی شهادت بی بی حضرت زینب (سلام الله علیها)
فایل صوتی و تصویری مراسم میلاد پیامبر اکرم (ص) 1389 - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب عاشورا محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب تاسوعا محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب هشتم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب هفتم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب ششم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب پنجم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب چهارم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب سوم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب دوم محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل مراسم شب اول محرم الحرام 1432 (1389) - هیئت رهروان شهدا عالیشهر
فایل صوتی و تصویری مراسم میلاد امام زمان (عج) 1389-هیئت رهروان شهدا عالیشهر
---------------------------------------------------------------------------------------------------------